رهام نفس مامان و بابایی
خاطرات پسر گلم
                         صفحه نخست                  عناوین مطالب                 پست الکترونیک                  طراح قالب
درباره وبلاگ
<-BlogAuthor->

من م.ب به همراه همسر خوبم محمد این وبلاگ رو برای پسر گلم رهام که یک ماه دیگه میاد بغلمون ساختم تا خاطرات و همه لحظاتی که قبل و بعد اومدنش اتفاق می افتن رو اینجا ثبت کنم امیدوارم که همه نوشته هام پر از اتفاقات خوب و شاد باشن تا وقتی خودش بیاد و این مطالب رو بخونه و بدونه که چقد دوسش داریم و بودنش برامون مهم و با ارزشه. پسرم ای بهترین هدیه خدا،ای نعمت بی همتای الهی ، ما به یمن ورودت به زندگیمان هر روز دعا به درگاه خدا میکنیم شکرانه این معجزه را به سوی عرش الهی روا میکنیم چون تو آمدی از افلاک خدایی به سوی این سرزمین سبز حیات آمدی و خون ما تازه تر شد گل ها ، پرندگان ، درختان همه سر زنده تر شد تو در یک صبح دل انگیز با نسیم سحری در تاریخی به یاد ماندنی یعنی22 خرداد 1392 ساعت 9:00 صبح چشم به این دنیا گشودی و با آوای دلنشین گریه هایت وجود خود را اثبات کردی و زندگی ما را شیرین تر کردی پسرم رهامم به زندگی ما خوش آمدی این وبلاگ را از زمانی که در بطنم بودی برای تو ساختم و خاطرات تو را در این دفتر به ثبت میرسانم تا آلبوم تصویر زندگیت باشد.



موضوع مطلب :

جمعه 3 خرداد 1392 :: 20:45
            

سلام کلوچه خوشمزه خودم ماچ

پسرک دلبند من امروز دقیقا 41 ماهه هستی و حسابی شیطون بلا و خوردنی و باهوش و بلبل زبون شدی.درک و فهمت خیلی بالا و باور نکردنی هست . مثل بقیه هم سن و سالات و بچه های این دوره زمونه بیشتر از سنت میفهمی . بهت افتخار میکنم گل پسرم ومطمئنم بزرگ شدی مردی موفق خواهی شد.بغلفرشته

 خیلی وقته از خودت و شیرین کاری ها و رفتارهات ننوشتم.امروز باز طلسمو شکستم و میخوام تاجاییکه که ذهنم یاری کنه بنویسم برات.

بعد از تولد سه سالگی یهویی به طرز عجیبی عوض شد رفتار و کاراهات . انگار که واقعا یک سال بزرگتر شدی و کلی تغییر پیدا کردی . ماشالاه حرف زدنت با اینکه با تاخیر بود ولی کل کلمه ها و جمله ها رو کامل و صحیح میگفتی و به قول معروف زبونت شیرین نبود . کاملا صحیح و درست جمله هاتو بیان میکردی . از سه سال و 3 ماهگی مسواک زدن رو کامل یاد گرفتی و روزی 2 یا 3 بار با علاقه و اشتیاق زیاد اینکار رو انجام میدی . چون من از اول اعتقادی به یاد دادن و آموزش نبودم اجباری هم نداشتم که برات مفاهیم ریاضی و علوم و سایر زبان هارو یاد بگیری ولی الان میبینم خودت با بازی و تلویزیون و کتاب و نرم افزارهای روی گوشی خیلی چیزارو یاد گرفتی بدون اینکه کسی یادت بده . مثلا الان کامل حروف زبان انگلیسی رو حفظ کردی  و تقریبا اکثرشون رو میشناسی یعنی جایی ببینی تک تک حروف رو میگی.زبان فارسی و ترکی استانبولی  رو هم کامل متوجه میشی و حتی میتونی حرف بزنی . علاقه زیادی به کتاب خوندن پیدا کردی و هروقت من میخوام مطالعه کنم زود میری یکی از کتاباتو میاری و میشینی پیش من و شروع به خوندن میکنی . جمله های عجیب غریبی از خودت درمیاری و میگی از داخل کتاب 😀😀😀😀.

شیرین زبونی و شیرین کاری هات خیلی زیاده ویادآوری همشون سخته ولی چندتایی رو مینویسم :

مثلا وقتی بخوای بهت توجه کنم میگی خیلی خسته شدم مامان میخوام بیام بغلت بشینم که میای و خودتو میچسبونی بهم و چند دیقه آروم میشی.قلب

موقعی که کار بدی بکنی زود برای اینکه ناراحت نشم میگی ببخشید شوخی کردم . ابله

یا وقتی چیزی بخوای و من قبول نکنم میگی مامان اعصابمو بهم ریختی ها . یا بگم رهام یه کاری رو نکن برمیگردی میگی مامان به همه چیز گیر میدیاااا . تعجبتعجب

وقتی خودتو لوس میکنی و عشقولی میشی میای دستتو دور گردنم حلقه میکنی و به زبان ترکی میگی :من سنی چوخ سویرم (خیلی دوستت دارم)و بیدانامسان نفسیم سن ،جانیم سان و تمام قربون صدقه هایی که من بهت میگم رو به خودم برمیگردونی وقتی میپرسم چقد دوستم داری جواب میدی اندازه همه دریاها و ستاره ها و ماه و خورشید . قلب

یه ذره بخوام ازت تعریف کنم و نازتو بکشم شروع میکنی به تعریف و تمجید از خودت که من خیلی پسر خوبی ام و اصلا تورو اذیت نمیکنم و ببخشید دیگه کار بد نمیکنم و ازین چرب زبونیا دیگه . و کاری یا چیزی بخوای با کلمه خواهش میکنم میگی . 

عاشق حموم رفتنی و تند تند دوس داری ببرمت حموم. 

سرگرمی این روزهات اکثرا ماشین بازی و لگو ها و کارتون دیدنه . کلا از خیلی وقت پیش که یاد گرفتی خودت لپ تاپو باز میکنی و کارتون هایی که دوست داری رو هی عقب جلو میزنی و صحنه های دلخواهتو چندین بار نگاه میکنی . مهم ترین مشکلی که هنوز نتونستیم حلش کنیم دیر خوابیدن تربچه هست.خیلی وقتا شده که چراغا رو خاموش کردیم و من و بابایی خوابیدیم ولی شما همچنان بیداری و پاشدی تی وی یا لپ تاپو روشن کردی و نگاه میکنی وتا ساعت 12-1 شب بیدار موندی.خمیازه

درکل بچه شاد و پرانرژی وباهوش وباادب واجتماعی هستی فقط تنها چیزی که همچنان باهاش درگیریم حس استقلال طلبی و نمیدونم درسته بیانش یا نه حسادت شدید و حساس بودن بیش از اندازه تو به وسایلا و اسباب بازیاته . اجازه نمیدی بچه های دیگه با وسایلات بازی کنن و خیلی کم پیش میاد که با رضایت وسایلاتو بدی دست بچه دیگه . البته این اواخر کم رنگ تر شده این رفتارت و امیدوارم که اقتضای سنت باشه و این اخلاق بد رو ترک کنی . یه مورد کوچولوی دیگه که منو اذیت میکنه بغل اومدن موقع پیاده بودن هست.خیلی زود میگی خسته شدم و باید بغلم کنی که این مورد هم کم تر شده این دوسه ماه اخیر ولی همچنان بعضی وقتا گیر میدی و گریه و نق که خسته شدم بغلم کن.عینک

این چندتا مورد کوچولو رو هم درست کنی خیلی عالی میشه فندق مامان . بقیه وقتا حرف گوش کن و مهربون و بچه خوبی هستی.دیگه جونم برات بگه که... بعد از بازی اسباب بازیاتو جمع میکنی . آشغال باشه خودت میندازی سطل آشغال . تو کارای خونه کمکم میکنی.صبح ها من مدرسه رفتنی گریه نمیکنی و مادر رو صدا میزنی که بیاد وببره شمارو . تو لباس پوشیدن هم دیگه مثل قبل اذیت نمیکنی . غذا خوردنت بهتر شده . از بین میوه ها سیب و موز رو خیلی دوست داری.شیر هم هر دوروز یه بطری نوش جان میکنی.شلوار و کفشاتو خودت میتونی دربیاری و بپوشی . تلفن خونه زنگ بزنه هرکسی بود حتما باید شمام صحبت کنی.

اونقد جمع شده بود مطلب که بخوام ادامه بدم خیلی طولانی میشه . بقیه اش بمونه دفعه بعد مینویسم . فعلا مامانی برم که بیدار شدی از خواب بهدازظهرت و بغل و لوس بازی میخوای . اومدم قربونت برم . 😘😚😍😗😙

 عکسا رو هم بعدا میام ادامه همین مطلب میذارم . 



موضوع مطلب :

شنبه 22 آبان 1395 :: 14:16
            

سلام دوباره 

دنیای مامان خیلی وقت بود لپ تاپ خراب بود و نمیتونستم عکسا رو بذارم تو وبلاگت.نهایتا عزممو جزم کردم و تا اتفاق بد دیگه ای نیفتاده زود اومدم جشن تولدتو ثبت کنم .  پس سریع بریم سراغ عکسا

 

 

 

عکس آتلیه ای 3 سالگی

 

 

کیک و دسر و شام (البته افطاری) تولد

 



موضوع مطلب :

دوشنبه 22 شهريور 1395 :: 23:20
            

خجالتخجالتخجالت  سلام

دارم از خجالت آب میشم. یادم نمیاد چند ماه پیش اومدم مطلب گذاشتم . واقعا هم خجالت آوره... اصلا چرا باید اینقد کم کاری و تنبلی کنم درمورد نوشتن خاطرات گل پسرم نمیییییدونم... شاید خرابی لب تاب باعث تنبلی مامان رهام شده زبان

تاسف فایده ای نداره دیگه. بهتره برم سراغ عکسای این همه وقتی که نبودم

واقعا یادم نمیاد چه اتفاقات و کارهای جدیدی تو این مدت بوده و ننوشتم ولی مهم ترینشون خوابیدن مستقل رهام تو 3 سال و 1 ماهگی بود. تا قبل از اون ظهرا باید نیم ساعت رو پام تکون میدادم و لالایی میخوندم تا وروجکم بخوابه ولی دیگه ازون تاریخ به بعد مستقل شد خودش.

این عکسا مربوط به فروردین و اردیبهشت سال 95 میشه یعنی دقیقا 34 و 35 ماهگی رهام

 

عکسای خونه عموی بابایی آبیک تهران نوروز 95

 

آقارضا نوه عمو که خیلی هوای رهامو داشت

 

 

موتور پسرعمو حمید سوار شدی

 

 

ما در هر حالت عکسمونو میگیریم  خندونک    میلاد و رهام و سما

 

 

 

تاب همراه خخخ رضا درست کرده واسه رهام

 

 

عکسای پارک ارم . برای اولین بار پسرک ما از نزدیک با حیوون ها آشنا شد 

 

 

یه شب رفتیم تو این مدرسه (اسکان فرهنگیان )موندیم خندونک 

 

 

سیزده به در 95 کنار خونواده عموحسین

 

 

عکسای قشنگ و باصفای باغ گیاه شناسی تهران

 

 

 

ارتفاعات میانه بعد عید . راه برگشت از سفرمون به آبیک تهران

 

 

 



موضوع مطلب :

يکشنبه 10 مرداد 1395 :: 18:11
            

این چند تا عکس چند وقتیه ویرایش شده مونده بودن تو سیستم. اصلا فرصت نمیشد بیام آپلودشون کنم

خداروشکر بلاخره موفق به این کار شدم.

 

رهام عزیزم شب قبل عید 95

 

 

اینجا با خاله مینا تنهایی رفته بودید شاهگلی

 

 

 

 

 

ما دوتا پسر خاله همیشه پشت همیم ... 

 

 

آخرین چهارشنبه سال 94 محله باباجون

 

 

بارون شدید گرفت و دوییدیم از تو ماشین آتیش بازیارو نگا کردیم

 

 

 

من دیگه پسر بزرگی شدم خودم موهامو سشوار میکشم 

 

 

باز پا تو کفش بزرگترا کرده این شیطونک

 

 

رهام و کمک به خانه تکونی سال 95. داریم شامپو فرش میکشیم

 

 

 

 

این تصویر رو شیلا جون برا رهام درست کرده دستش درد نکنه

 

و نهایتا یک پسر ناز و یک خواب ناز

 

 



موضوع مطلب :

پنجشنبه 19 فروردين 1395 :: 14:35
            

رهام و نوروز 95

 

 

 

 

عیدتون مبارک 

صد سال به این سال ها

 

 

 

تقویم امسال خونه ما ... مامانی خودش درست کرده برا آقا رهام 

 



موضوع مطلب :

سه شنبه 3 فروردين 1395 :: 16:12
            

 

سلام گل پسری.دیگه داریم آخرین ماه های 3 سالگیتم پشت سر میذاریم و روز به روز قد میکشی و بزرگتر میشی.

حیف این روزهای شیرین و خوب کودکی که دارن خیلی تند سپری میشن. واقعا احساس و لذتی که کنار تو کوچولوی دوست داشتنی تجربه میکنیم با هیچ چیزی تو دنیا قابل مقایسه و عوض کردن نیست.

با شیرین زبونی هات , با مهربونی هات,با شیطنت های کودکیت ,با اداها و بامزه گی هات و کلا با همه کارا و رفتارات حال میکنیم.

2 روز دیگه شما وارد 33 ماهگی میشی و ماشالاه هزار ماشالاه هر روز باهوش تر و شیطون تر میشی.هر چیزی و حرفی میشنوی حتی شده یک بار شنیده باشی حفظ میکنی.یه حرفایی میزنی که از سنت بیشتره.ولی در کل خیلی مهربون و خوش اخلاقی.زیاد علاقه ای به بغل کردن یا بوسه ونوازش نداری و ازین کارا فرار میکنی.نمیدونم خجالت میکشی یا موضوع چیز دیگه ای هس.

کارایی که این روزا بیشتر بهشون علاقه نشون میدی یکیش اینه که لاک نارنجی رنگ منو به اسم خودت کردی و هرروز 3-4 بار میاری میزنی به انگشتای پات بعدش پاکشون میکنی البته میکنیشون چون روغنیه. کارکردن با لب تاپ و ماوس رو یاد گرفتی و اکثر بازیهای تو سیستم رو خودت باز میکنی و باهاشون مشغول میشی.همچنان سریال پازل خریدن هامون ادامه داره وکم کم داریم انباری از پازل درست میکنیم تو خونه.ماشین بازی هم که عشق اول و آخرته.کارتون پاندای کونگ فوکار فعلا درصدر کارتونای موردعلاقه ات قرار داره.عاشق رفتن به بازار و فروشگاه و کلا خرید هستی.

خوردوخوراکت خداروشکر خوبه.قدووزن و کلا رشدت خوب هست .البته هم رشد جسمی هم رشد عقلی.درک و فهمت ماشالاه خیلی بالاست و به هوش و ذکاوتت واقعا ایمان دارم.دیگه با مدرسه رفتن مامان راحت کنار میای .مادر میگه بعده اینکه از خواب بیدار میشی میری تو راه پله و میگی مادر بیا منو ببر خونه اتون.مامانم رفته مدرسه و من تنها موندم.یا وقتی بهت میگم خسته هستم میگی مامان یه کم بخواب سرت خوب بشه.یه چیزی که هست اینه که یه ذره حسود هستی اونم درمورد اسباب بازیات.دوست نداری وسایلاتو به بچه های دیگه بدی تا بازی کنن ولی تو خوراکی دادن نه,اگه کسی ازت بخواد تقسیمش میکنی و تعارف میکنی که بردارن.شیرین زبونی ومزه پرونی هات هم که بیشتر دوست داشتنی ترت میکنه.خلاصه که همه چی خوب و آروم و فوق العاده است با تو.البته به جز استراحت و خواب که نداریم از دست تو چشمک

عاشق کمک کردن به مامانی,تو کار خونه همیشه دوست داری باشی,باز و جمع کردن سفره,پهن کردن لباسا تو رخت,پا کردن شیشه و میز,سبزی پاک کردن و خیلی کار دیگه ... کنجکاویت به اوج خودش رسیده و اونم فکر میکنم اقتضای سنت باشه. خیلی چرا میگی؟این چیه؟ صدای چی بود؟اونو از کجا خریدیم؟چرا باهام دعوا کردی؟ اینو چیکار میکنن و و و  کلا سوالات زیادت شده این روزا.خیلی هم شیرین و بامزه میگی او همنه دی؟ نمنه سسی دی؟با تعجب و لحن خاصی که آدم میخواد قورتت بده اون لحظه.

رنگا و اعداد و اشکال و میوه ها و حیوونا رو کامل میشناسی. تو نقاشی زیاد مهارت نداری و فقط خطوط ساده و دایره و شکل آدم رو کامل میکشی.عاشق کشیدن بینی و موی تو هستم.موهای منو همیشه زیاد و پرپشت میکشی و میگی مامان تو موهات زیاده.

برا الان نوشتن دیگه کافیه .یه کمی هم عکس آپلود کنیم .البته  خیلی از عکسای ماه قبلت پاک شدن سر همون ماجرای خراب شدن لپ تاپ و دارم از این ور و اون ور میگردم دست فامیل و آشنا ببینم عکسی ازت دارن تو اون دو ماه یا نه. حتما اگه پیدا کردم عکس جدید برات میذارم .سر فرصت بعدی دوباره میام از خودت مینویسم.

 



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :

پنجشنبه 13 اسفند 1394 :: 0:49
            

سلام.

مامانی اونقد تنبلی و امروز فردا کردم واسه نوشتن و گذاشتن عکسای این دو ماه اخیر,که بلاخره کارازکار گذشت و در یک اتفاق یهویی و ناخواسته همه اطلاعات روی هاردمون از بین رفت.گریهگریهگریه

خیلی تلاش کردم و به هر دری زدم که بتونم برگردونم فایلامونو ولی نشد که نشد و من موندم با یه دل سوخته و پرازحسرت.غمگین.همه فیلما و عکسای رهام کوچولوم از روز تولدش تا 32 ماهگی همه رفت.خداروشکر که حالا این وبلاگو درست کردم و بعضی عکسارو اینجا به یادگار گذاشتم.

خلاصه که از این دو ماه اخیر عکسی در دسترس نیست.البته چندتایی تو گوشی دارم که بعد از ویرایش میذارمشون حتما.

الان که دارم مینویسم شما 2 سال و 8 ماه و 6 روزه هستید.خیلی شیرین زبون,مهربون,با ادب,باهوش و تو دل برو هستی و البته صدمرتبه ازینا بیشتر شیطون.

خیلی حرف واسه گفتن و نوشتن دارم ولی الان چون کار دارم باید برم .سر فرصت میام و همه چی رو مینویسم.

فعلا بای بای مامانی.

 



موضوع مطلب :

چهارشنبه 28 بهمن 1394 :: 11:53
            

امسال یلدامون خیلی مختصرو کوتاه و بدون بابای رهام برگزار شد و چون بابایی رهام سر کار بود و جایی هم نمیشد بریم من و رهام و خاله مریم 3 تایی با هم شب یلدا گرفتیم. البته ناگفته نماند که خدارو شکر بد هم نگذشت بهمون. انشالاه 100 سال دیگه زنده باشی پسرم و 100 شب یلدای دیگه رو تجربه کنی.

این چندتا عکسم همون شب گرفتم.البته چند تا عکس دیگه هم که قبلا یادم رفته بود و جا مونده بودن رو توی این پست میذارم.

 

پسرخاله کوچولوهای رهام آقا ائلوین هم  امسال اولین یلداشو تو خونه مامان بزرگش بود... اینم هندونه کوچولوی امسال ما.

 

 

اینم کوچولوهای دوست داشتنی من که همشون خوردنی ان ...

 

آقاسبحان دوست داشتنی

 

هستی خوشگل خاله

 


ائلوین کوچولو

 

از پرناز خانوم و مبینا خانوم عکس جدید ندارم انشالاه تو پست های بعدی

 

 



موضوع مطلب :

شنبه 5 دی 1394 :: 14:7
            

بسم الله الرحمن الرحیم

دوباره بعد از مدتها سروکله مامان تنبل رهام پیدا شده  و نمیدونه از کجا شروع کنه به نوشتن خاطرات این همه مدتی که غایب بودیم.واقعا شرمنده ی پسر گلم هستم به خاطر کم کاری در نوشتن وبلاگش و هیچی نمیتونم بگم به جز اینکه معذرت میخوام ازت گلکم.

حالا برم سراغ اصل کاری یعنی اتفاقات این 3 ماه.توضیحات بیشتر رو طبق روال قبل کنار عکس ها اضافه میکنم.

پسرنازنینم,عمر و نفس من,امروز که برات مینویسم دقیقا 2.5 سالت هست و حسابی مردی شدی برای خودت.یک پسر مودب و مهربون و باهوش و یه ذره لج باز ... که روزهای مامان و باباشو با شیرین زبونیا و شیرین کاریاش البته با چاشنی شیطنت و شلوغ کاری زیاد پر میکنه.سه ماهی میشه که کلا دست از آشپزی برداشتی و مبل و فرش و پتو از شر نخود لوبیا و برنج های تو راحت شدن.البته مشغله جدیدی برای خودت دست و پا کردی و اونم پازل هست.از 3 ماه پیش معتاد و عاشق پازل درست کردن شدی.بهترین چیزی که موقع بیرون رفتن و خرید میتونه خوشحالت کنه و اصرار به خریدش داری پازل های با طرح و رنگ گوناگون هست.خیلی مهارت بالا و خاصی در درست کردن پازل داری طوری که همون دفه اول که بهمشون میریزی در عرض چند دقیقه بدون هیچ کمکی سر هم میکنی همه تیکه هاشو.و این برا من و بابایی و هرکسی که میبینتت تورو درحین پازل درست کردن جای سوال هست که چطور میتونی جای تیکه هارو اونقد خوب تشخیص و پیدا کنی.

یکی دیگه از کارایی که بیشتر وقتتو میگیره ماشین سواری و بازی کردن با ماشین هاته.سوارشون میشی,پارک میکنی,تمیزشون میکنی,ازم پول و کارت بنزین میخوای تا بری با لوله جاروبرقی که مثلا پمپ بنزینته بنزین بزنی,تعمیرشون میکنی و  و و خلاصه که عشق ماشینی تا جاییکه حتی برای جیش کردن یا خوردن آب تا آشپزخونه یا دم در دسشویی با ماشین میری.

خداروشکر زیاد به وسایل الکترونیکی و گوشی و بازیهای کامپیوتری دنیای مجازی معتاد نشدی البته چون من و باباییاجازه ندادیم که درگیر و مشغول این وسایلا بشی و فقط تنها زمانیکه دوست داری گوشی دستت باشه وقتیه که بابات گوشی دستش باشه و کلش بازی کنه که اعصابت نمیکشه مثل مامانی خخخخخ و گیر میدی که بابات گوشیشو بده تو هم بازی کنی.

کارتون هایی که این روزا نگا میکنی کارتون ماشین ها و دیگو و پاندا و ماجرا های چرا هست.شعرهای تیتراژ و متنشونو بعضا یاد گرفتی و همخونی میکنی.

تازگیا به مدرسه یا سرکار رفتن من و بابایی بدجور گیر میدی و همش میگی قال اوده,گتمه مرسه یه , گتمه ایشه ( بمون خونه ,مدرسه نرو,سرکار نرو).غذاخوردنت بد نیست.کاملا  هم راضی نیستم چون قسمت گوشت رو اصلا لب نمیزنی مگه اینکه داخل سوپی یا حالت چرخکرده باشه و متوجه نشی بخوری شیر همچنان هر 2 یا 3 روز یکبار یه بطری تموم میکنی.ولیییییی ولی هله هوله خیلی زیاد میخوری و اونم تقصیر بابایی و مادر هستش که تو این مورد لوست کردن و هروقت قاقالی خواستی برات خریدن و الان برات عادت شده که هرکی بره بیرون یا از بیون بیاد ازش قاقا میخوای.کاش میتونستم این عادت بدت رو هم زودتر ترک بدم .

هرچی بزرگتر میشی کنجکاویت بیشتر میشه و کارهای بانمک و شیرین و بامزه تر یاد میگیری و انجام میدی.هرکاری بکنیم درجا تقلید میکنی.کرا زنونه یا مردونه هم زیاد فرقی نداره برات.

قبلا ها شمارش اعداد رو یکی درمیون میگفتی ولی الان دیگه کامل از 1 تا 10 و شعر اتل متل  و تاب تاب رو یاد گرفتی و میخونی. چراغ راهنمایی رو هم یادگرفتی و همیشه سر چهارراه ها

چندبار برات قصه شهرموشهارو تعریف کردم و الان دیگه خودت یاد گرفتی و خیلی شیرین با زبون خودت قصه شو میتونی تعریف کنی.خداروشکر کلا پسر با ادب و حرف گوش کنی هستی و عادت های بدی مثل کتک زدن و فحش  و بداخلاقی و کارای زشت دیگه که تو این سن خیلی بچه ها یاد میگیرن فعلا نداری ولی یکی دو ماهی میشه که یه عادت خیلی زشت پیدا کردی و اونم دست تو دماغ کردنه.که واقعا این مسئله معضل شده برامون و به شدت در پی چاره ای برای ترک این عادت هستیم.

تو این چند وقت که نبودیم من و رهام جون اولین بار سفر دوتایی و بدون باباش رو تجربه کردیم که تقریبا 7 یا 8 ساعت آقارهام گل کنار مامانش تو اوتوبوس بدون هیچ گله شکایت و اذیتی نشست و یه تجربه جالب و خوب شد براهردومون.

بعدش جونم برات بگه که 24 آبان تولد بابایی بود که براش یه تولد کوچولو گرفتیم و روز تولدشو با یه کادوی کوچیک تبریک گفتیم.

دو تا اتفاق بد هم که تو این مدت داشتیم فوت شدن شوهر خاله مهربون مامان (آقای صادقی) که همیشه با نظرات خوبش از وبلاگمون هم دیدن میکرد و همچنین فوت پسر دایی بابایی بود که هردو آذر ماه اتفاق افتادند و کلی متاثر شدیم از ازدست دادن این عزیزانمون.خدا رحمتشون کنه انشالاه.

عکسای 28 و 29 ماهگی و 2.5 سالگی رهام رو بریم تو ادامه مطلب ببینیم

 

 



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :

سه شنبه 1 دی 1394 :: 11:52
            

امسال محرم و صفر آقا رهام دو سال و 4 ماهه , پا با پای بزرگترا سینه زنی و عزاداری میکرد. انشالاه که خدا قبول کنه و همیشه حسینی باشی عشق کوچولوی مامان و بابا

 



موضوع مطلب :

جمعه 1 آبان 1394 :: 17:57
            
لینک صفحه دلخواه