رهام نفس مامان و بابایی
خاطرات پسر گلم
                         صفحه نخست                  عناوین مطالب                 پست الکترونیک                  طراح قالب
درباره وبلاگ
<-BlogAuthor->

من م.ب به همراه همسر خوبم محمد این وبلاگ رو برای پسر گلم رهام که یک ماه دیگه میاد بغلمون ساختم تا خاطرات و همه لحظاتی که قبل و بعد اومدنش اتفاق می افتن رو اینجا ثبت کنم امیدوارم که همه نوشته هام پر از اتفاقات خوب و شاد باشن تا وقتی خودش بیاد و این مطالب رو بخونه و بدونه که چقد دوسش داریم و بودنش برامون مهم و با ارزشه. پسرم ای بهترین هدیه خدا،ای نعمت بی همتای الهی ، ما به یمن ورودت به زندگیمان هر روز دعا به درگاه خدا میکنیم شکرانه این معجزه را به سوی عرش الهی روا میکنیم چون تو آمدی از افلاک خدایی به سوی این سرزمین سبز حیات آمدی و خون ما تازه تر شد گل ها ، پرندگان ، درختان همه سر زنده تر شد تو در یک صبح دل انگیز با نسیم سحری در تاریخی به یاد ماندنی یعنی22 خرداد 1392 ساعت 9:00 صبح چشم به این دنیا گشودی و با آوای دلنشین گریه هایت وجود خود را اثبات کردی و زندگی ما را شیرین تر کردی پسرم رهامم به زندگی ما خوش آمدی این وبلاگ را از زمانی که در بطنم بودی برای تو ساختم و خاطرات تو را در این دفتر به ثبت میرسانم تا آلبوم تصویر زندگیت باشد.



موضوع مطلب :

جمعه 3 خرداد 1392 :: 20:45
            

این چند تا عکس چند وقتیه ویرایش شده مونده بودن تو سیستم. اصلا فرصت نمیشد بیام آپلودشون کنم

خداروشکر بلاخره موفق به این کار شدم.

 

رهام عزیزم شب قبل عید 95

 

 

اینجا با خاله مینا تنهایی رفته بودید شاهگلی

 

 

 

 

 

ما دوتا پسر خاله همیشه پشت همیم ... 

 

 

آخرین چهارشنبه سال 94 محله باباجون

 

 

بارون شدید گرفت و دوییدیم از تو ماشین آتیش بازیارو نگا کردیم

 

 

 

من دیگه پسر بزرگی شدم خودم موهامو سشوار میکشم 

 

 

باز پا تو کفش بزرگترا کرده این شیطونک

 

 

رهام و کمک به خانه تکونی سال 95. داریم شامپو فرش میکشیم

 

 

 

 

این تصویر رو شیلا جون برا رهام درست کرده دستش درد نکنه

 

و نهایتا یک پسر ناز و یک خواب ناز

 

 



موضوع مطلب :

پنجشنبه 19 فروردين 1395 :: 14:35
            

رهام و نوروز 95

 

 

 

 

عیدتون مبارک 

صد سال به این سال ها

 

 

 

تقویم امسال خونه ما ... مامانی خودش درست کرده برا آقا رهام 

 



موضوع مطلب :

سه شنبه 3 فروردين 1395 :: 16:12
            

 

سلام گل پسری.دیگه داریم آخرین ماه های 3 سالگیتم پشت سر میذاریم و روز به روز قد میکشی و بزرگتر میشی.

حیف این روزهای شیرین و خوب کودکی که دارن خیلی تند سپری میشن. واقعا احساس و لذتی که کنار تو کوچولوی دوست داشتنی تجربه میکنیم با هیچ چیزی تو دنیا قابل مقایسه و عوض کردن نیست.

با شیرین زبونی هات , با مهربونی هات,با شیطنت های کودکیت ,با اداها و بامزه گی هات و کلا با همه کارا و رفتارات حال میکنیم.

2 روز دیگه شما وارد 33 ماهگی میشی و ماشالاه هزار ماشالاه هر روز باهوش تر و شیطون تر میشی.هر چیزی و حرفی میشنوی حتی شده یک بار شنیده باشی حفظ میکنی.یه حرفایی میزنی که از سنت بیشتره.ولی در کل خیلی مهربون و خوش اخلاقی.زیاد علاقه ای به بغل کردن یا بوسه ونوازش نداری و ازین کارا فرار میکنی.نمیدونم خجالت میکشی یا موضوع چیز دیگه ای هس.

کارایی که این روزا بیشتر بهشون علاقه نشون میدی یکیش اینه که لاک نارنجی رنگ منو به اسم خودت کردی و هرروز 3-4 بار میاری میزنی به انگشتای پات بعدش پاکشون میکنی البته میکنیشون چون روغنیه. کارکردن با لب تاپ و ماوس رو یاد گرفتی و اکثر بازیهای تو سیستم رو خودت باز میکنی و باهاشون مشغول میشی.همچنان سریال پازل خریدن هامون ادامه داره وکم کم داریم انباری از پازل درست میکنیم تو خونه.ماشین بازی هم که عشق اول و آخرته.کارتون پاندای کونگ فوکار فعلا درصدر کارتونای موردعلاقه ات قرار داره.عاشق رفتن به بازار و فروشگاه و کلا خرید هستی.

خوردوخوراکت خداروشکر خوبه.قدووزن و کلا رشدت خوب هست .البته هم رشد جسمی هم رشد عقلی.درک و فهمت ماشالاه خیلی بالاست و به هوش و ذکاوتت واقعا ایمان دارم.دیگه با مدرسه رفتن مامان راحت کنار میای .مادر میگه بعده اینکه از خواب بیدار میشی میری تو راه پله و میگی مادر بیا منو ببر خونه اتون.مامانم رفته مدرسه و من تنها موندم.یا وقتی بهت میگم خسته هستم میگی مامان یه کم بخواب سرت خوب بشه.یه چیزی که هست اینه که یه ذره حسود هستی اونم درمورد اسباب بازیات.دوست نداری وسایلاتو به بچه های دیگه بدی تا بازی کنن ولی تو خوراکی دادن نه,اگه کسی ازت بخواد تقسیمش میکنی و تعارف میکنی که بردارن.شیرین زبونی ومزه پرونی هات هم که بیشتر دوست داشتنی ترت میکنه.خلاصه که همه چی خوب و آروم و فوق العاده است با تو.البته به جز استراحت و خواب که نداریم از دست تو چشمک

عاشق کمک کردن به مامانی,تو کار خونه همیشه دوست داری باشی,باز و جمع کردن سفره,پهن کردن لباسا تو رخت,پا کردن شیشه و میز,سبزی پاک کردن و خیلی کار دیگه ... کنجکاویت به اوج خودش رسیده و اونم فکر میکنم اقتضای سنت باشه. خیلی چرا میگی؟این چیه؟ صدای چی بود؟اونو از کجا خریدیم؟چرا باهام دعوا کردی؟ اینو چیکار میکنن و و و  کلا سوالات زیادت شده این روزا.خیلی هم شیرین و بامزه میگی او همنه دی؟ نمنه سسی دی؟با تعجب و لحن خاصی که آدم میخواد قورتت بده اون لحظه.

رنگا و اعداد و اشکال و میوه ها و حیوونا رو کامل میشناسی. تو نقاشی زیاد مهارت نداری و فقط خطوط ساده و دایره و شکل آدم رو کامل میکشی.عاشق کشیدن بینی و موی تو هستم.موهای منو همیشه زیاد و پرپشت میکشی و میگی مامان تو موهات زیاده.

برا الان نوشتن دیگه کافیه .یه کمی هم عکس آپلود کنیم .البته  خیلی از عکسای ماه قبلت پاک شدن سر همون ماجرای خراب شدن لپ تاپ و دارم از این ور و اون ور میگردم دست فامیل و آشنا ببینم عکسی ازت دارن تو اون دو ماه یا نه. حتما اگه پیدا کردم عکس جدید برات میذارم .سر فرصت بعدی دوباره میام از خودت مینویسم.

 



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :

پنجشنبه 13 اسفند 1394 :: 0:49
            

سلام.

مامانی اونقد تنبلی و امروز فردا کردم واسه نوشتن و گذاشتن عکسای این دو ماه اخیر,که بلاخره کارازکار گذشت و در یک اتفاق یهویی و ناخواسته همه اطلاعات روی هاردمون از بین رفت.گریهگریهگریه

خیلی تلاش کردم و به هر دری زدم که بتونم برگردونم فایلامونو ولی نشد که نشد و من موندم با یه دل سوخته و پرازحسرت.غمگین.همه فیلما و عکسای رهام کوچولوم از روز تولدش تا 32 ماهگی همه رفت.خداروشکر که حالا این وبلاگو درست کردم و بعضی عکسارو اینجا به یادگار گذاشتم.

خلاصه که از این دو ماه اخیر عکسی در دسترس نیست.البته چندتایی تو گوشی دارم که بعد از ویرایش میذارمشون حتما.

الان که دارم مینویسم شما 2 سال و 8 ماه و 6 روزه هستید.خیلی شیرین زبون,مهربون,با ادب,باهوش و تو دل برو هستی و البته صدمرتبه ازینا بیشتر شیطون.

خیلی حرف واسه گفتن و نوشتن دارم ولی الان چون کار دارم باید برم .سر فرصت میام و همه چی رو مینویسم.

فعلا بای بای مامانی.

 



موضوع مطلب :

چهارشنبه 28 بهمن 1394 :: 11:53
            

امسال یلدامون خیلی مختصرو کوتاه و بدون بابای رهام برگزار شد و چون بابایی رهام سر کار بود و جایی هم نمیشد بریم من و رهام و خاله مریم 3 تایی با هم شب یلدا گرفتیم. البته ناگفته نماند که خدارو شکر بد هم نگذشت بهمون. انشالاه 100 سال دیگه زنده باشی پسرم و 100 شب یلدای دیگه رو تجربه کنی.

این چندتا عکسم همون شب گرفتم.البته چند تا عکس دیگه هم که قبلا یادم رفته بود و جا مونده بودن رو توی این پست میذارم.

 

پسرخاله کوچولوهای رهام آقا ائلوین هم  امسال اولین یلداشو تو خونه مامان بزرگش بود... اینم هندونه کوچولوی امسال ما.

 

 

اینم کوچولوهای دوست داشتنی من که همشون خوردنی ان ...

 

آقاسبحان دوست داشتنی

 

هستی خوشگل خاله

 


ائلوین کوچولو

 

از پرناز خانوم و مبینا خانوم عکس جدید ندارم انشالاه تو پست های بعدی

 

 



موضوع مطلب :

شنبه 5 دی 1394 :: 14:7
            

بسم الله الرحمن الرحیم

دوباره بعد از مدتها سروکله مامان تنبل رهام پیدا شده  و نمیدونه از کجا شروع کنه به نوشتن خاطرات این همه مدتی که غایب بودیم.واقعا شرمنده ی پسر گلم هستم به خاطر کم کاری در نوشتن وبلاگش و هیچی نمیتونم بگم به جز اینکه معذرت میخوام ازت گلکم.

حالا برم سراغ اصل کاری یعنی اتفاقات این 3 ماه.توضیحات بیشتر رو طبق روال قبل کنار عکس ها اضافه میکنم.

پسرنازنینم,عمر و نفس من,امروز که برات مینویسم دقیقا 2.5 سالت هست و حسابی مردی شدی برای خودت.یک پسر مودب و مهربون و باهوش و یه ذره لج باز ... که روزهای مامان و باباشو با شیرین زبونیا و شیرین کاریاش البته با چاشنی شیطنت و شلوغ کاری زیاد پر میکنه.سه ماهی میشه که کلا دست از آشپزی برداشتی و مبل و فرش و پتو از شر نخود لوبیا و برنج های تو راحت شدن.البته مشغله جدیدی برای خودت دست و پا کردی و اونم پازل هست.از 3 ماه پیش معتاد و عاشق پازل درست کردن شدی.بهترین چیزی که موقع بیرون رفتن و خرید میتونه خوشحالت کنه و اصرار به خریدش داری پازل های با طرح و رنگ گوناگون هست.خیلی مهارت بالا و خاصی در درست کردن پازل داری طوری که همون دفه اول که بهمشون میریزی در عرض چند دقیقه بدون هیچ کمکی سر هم میکنی همه تیکه هاشو.و این برا من و بابایی و هرکسی که میبینتت تورو درحین پازل درست کردن جای سوال هست که چطور میتونی جای تیکه هارو اونقد خوب تشخیص و پیدا کنی.

یکی دیگه از کارایی که بیشتر وقتتو میگیره ماشین سواری و بازی کردن با ماشین هاته.سوارشون میشی,پارک میکنی,تمیزشون میکنی,ازم پول و کارت بنزین میخوای تا بری با لوله جاروبرقی که مثلا پمپ بنزینته بنزین بزنی,تعمیرشون میکنی و  و و خلاصه که عشق ماشینی تا جاییکه حتی برای جیش کردن یا خوردن آب تا آشپزخونه یا دم در دسشویی با ماشین میری.

خداروشکر زیاد به وسایل الکترونیکی و گوشی و بازیهای کامپیوتری دنیای مجازی معتاد نشدی البته چون من و باباییاجازه ندادیم که درگیر و مشغول این وسایلا بشی و فقط تنها زمانیکه دوست داری گوشی دستت باشه وقتیه که بابات گوشی دستش باشه و کلش بازی کنه که اعصابت نمیکشه مثل مامانی خخخخخ و گیر میدی که بابات گوشیشو بده تو هم بازی کنی.

کارتون هایی که این روزا نگا میکنی کارتون ماشین ها و دیگو و پاندا و ماجرا های چرا هست.شعرهای تیتراژ و متنشونو بعضا یاد گرفتی و همخونی میکنی.

تازگیا به مدرسه یا سرکار رفتن من و بابایی بدجور گیر میدی و همش میگی قال اوده,گتمه مرسه یه , گتمه ایشه ( بمون خونه ,مدرسه نرو,سرکار نرو).غذاخوردنت بد نیست.کاملا  هم راضی نیستم چون قسمت گوشت رو اصلا لب نمیزنی مگه اینکه داخل سوپی یا حالت چرخکرده باشه و متوجه نشی بخوری شیر همچنان هر 2 یا 3 روز یکبار یه بطری تموم میکنی.ولیییییی ولی هله هوله خیلی زیاد میخوری و اونم تقصیر بابایی و مادر هستش که تو این مورد لوست کردن و هروقت قاقالی خواستی برات خریدن و الان برات عادت شده که هرکی بره بیرون یا از بیون بیاد ازش قاقا میخوای.کاش میتونستم این عادت بدت رو هم زودتر ترک بدم .

هرچی بزرگتر میشی کنجکاویت بیشتر میشه و کارهای بانمک و شیرین و بامزه تر یاد میگیری و انجام میدی.هرکاری بکنیم درجا تقلید میکنی.کرا زنونه یا مردونه هم زیاد فرقی نداره برات.

قبلا ها شمارش اعداد رو یکی درمیون میگفتی ولی الان دیگه کامل از 1 تا 10 و شعر اتل متل  و تاب تاب رو یاد گرفتی و میخونی. چراغ راهنمایی رو هم یادگرفتی و همیشه سر چهارراه ها

چندبار برات قصه شهرموشهارو تعریف کردم و الان دیگه خودت یاد گرفتی و خیلی شیرین با زبون خودت قصه شو میتونی تعریف کنی.خداروشکر کلا پسر با ادب و حرف گوش کنی هستی و عادت های بدی مثل کتک زدن و فحش  و بداخلاقی و کارای زشت دیگه که تو این سن خیلی بچه ها یاد میگیرن فعلا نداری ولی یکی دو ماهی میشه که یه عادت خیلی زشت پیدا کردی و اونم دست تو دماغ کردنه.که واقعا این مسئله معضل شده برامون و به شدت در پی چاره ای برای ترک این عادت هستیم.

تو این چند وقت که نبودیم من و رهام جون اولین بار سفر دوتایی و بدون باباش رو تجربه کردیم که تقریبا 7 یا 8 ساعت آقارهام گل کنار مامانش تو اوتوبوس بدون هیچ گله شکایت و اذیتی نشست و یه تجربه جالب و خوب شد براهردومون.

بعدش جونم برات بگه که 24 آبان تولد بابایی بود که براش یه تولد کوچولو گرفتیم و روز تولدشو با یه کادوی کوچیک تبریک گفتیم.

دو تا اتفاق بد هم که تو این مدت داشتیم فوت شدن شوهر خاله مهربون مامان (آقای صادقی) که همیشه با نظرات خوبش از وبلاگمون هم دیدن میکرد و همچنین فوت پسر دایی بابایی بود که هردو آذر ماه اتفاق افتادند و کلی متاثر شدیم از ازدست دادن این عزیزانمون.خدا رحمتشون کنه انشالاه.

عکسای 28 و 29 ماهگی و 2.5 سالگی رهام رو بریم تو ادامه مطلب ببینیم

 

 



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :

سه شنبه 1 دی 1394 :: 11:52
            

امسال محرم و صفر آقا رهام دو سال و 4 ماهه , پا با پای بزرگترا سینه زنی و عزاداری میکرد. انشالاه که خدا قبول کنه و همیشه حسینی باشی عشق کوچولوی مامان و بابا

 



موضوع مطلب :

جمعه 1 آبان 1394 :: 17:57
            

سلام عزیز دردونه خودم.تا چند ماه پیش وقتی به وبلاگ بقیه بچه ها نگاه میکردم با خودم میگفتم چه مامانای تنبلی !!! چقد دیر به دیر میان و آپ میکنن وبلاگاشونو ولی الان میبینم واقعا اشتباه فکر میکردم چون خودمم به این روز دچار شدم.... چه روزی؟سروکله زدن با بچه های این دوره زمونه و درگیر شدن با شیطنتا و شلوغیا و کلا مشغول شدن با بچه ها نه مجالشو میده تا هر ماه وبلاگ رو آپ کنیم نه حوصله و رمقی میمونه واسه آدم.

خلاصه مطلب این که با کلی تاخیر دقیقا تو 2 سال و 3 ماه و 15 روزگی رهام خان فرصت کردم تا بیام و بنویسم.

از آخرین باری که برات نوشتم تا امروز کلییییی خبر داشتم که بنویسم اما الان  فک میکنم اکثرشون یادم رفته.

ولی خوب مهمترین خبری که یادم هست خداحافظی دایمی با پوشک بود.که خداروشکر بلاخره موفق شدی از شر مولفیکسا واسه همیشه خلاص بشی.خندونک.بله شما دقیقا تو 2 سال و 2 ماهگی واسه جیش کردن تشریف میبرید دستشویی.البته اینم بگم که کار خیلیییییییی سخت و طاقت فرسایی بود این پروژه و بعد از 2 شایدم 3 ماه تلاش اونم با استفاده از کلک جایزه دادن وتشویق بابایی همکاری کردی باهامون.

حرف زدنت خیلی قشنگ و شیرینه.مثل طوطی هرچی که میشنوی تکرار میکنی.

عاشق نقاشی کشیدن شدی همه اشکال هندسی رو هم میشناسی  هم خودت میکشی و رنگشون میکنی،رنگای قرمز و زرد و آبی و سیاه و سفید و قهوه ای رو بلدی و تا 10 هم میشمری البته عدد 4 و 7 رو همیشه جامیندازی.تازه خاله مریمم یادت داده داخل شکلارو که رنگ میکنی با خودت زمزمه میکنی : ای وای هام هام آیام رهله دی اشیه چیحمادی(رهام آروم رنگ کرد بیرونم نرفت رنگامیزیش) این ای وای گفتنو نمیدونم از کجا یادت گرفتی اول هر جمله ای میگی مثلا ای واه خالا گتدی,ای وای خنده باشلادی,ای واه جیشیم وار ووو وقتی ام کارخوبی میکنی یا یه چیزی که خوشت بیاد رو انجام بدی یا یاد بگیری به خودت تندتند آفففرین و ماشالاه رهام میگی.  چند هفته ای میشه که دست از سر کاسه بشقابا و قابلمه بازی برداشتی.البته نه کامل بعضی وقتا که یادت میفته باز میخوای وسایل بدم آشپزی کنی.

فیلم شهر موشهارو هر روز فک کنم 5 یا 6 بار نگاه میکنی و برنامه خندوانه هم که شروع بشه میخ میشی یه جا و تا آخرشو نگا میکنی.

مدرسه ها دوباره باز شده و بازم مثل سال پیش زحمت نگهداریت افتاده گردن مامان بابایی.واقعا از ته دل میگم دوستت دارم مادرشوهر گلم.که در غیاب مامان خودم که راه دوره همیشه کمک حال و کنارم بودی.

یکی از اتفاقای خوبی که تو این مدت داشتیم تولد پسر خاله رهام ، آقا ائلوین بود که تیرماه دنیا اومد.انشالاه قدمش خیر باشه .

یه سفر 3 روزه ای هم به طرف شمال داشتیم تو این مدت . که خیلیییییی خوب و خوش گذشت بهمون.البته تونستیم تا آستارا بریم چون خاله مینا زایمان داشت و باید برمیگشتیم برا ملاقاتش.

اما یه خبر بدم داشتیم که تقریبا مال یک ماه پیشه و اونم تصادف بابایی موقع برگشتن از سر کارش بود. که خداروشکر خود بابایی تو این حادثه آسیبی ندید ولی ماشینمون کلا له و لورده شد و هنوزم درست نشده و پیاده موندیم.غمگین

بریم سراغ عکسای این دوماه (26 و 27 ماهگی)



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :

سه شنبه 10 شهريور 1394 :: 20:10
            

 سلاااااااااااااااام.من رهامم اینجا 25 ماهه هستم

اینجام 26 ماهم شده.

اولین ساعتی که برای رهام جون خریدیم .هروقتم میپرسم ساعت چنده شروع میکنه به شمردن 2-3-5-6و ....

یکی از اتفاقات نادری که کم پیش میاد و من با دیدن این صحنه ها گل از گلم میشکفه اینه که بدون لالایی و اذیت و دنگ و فنگ خودت از فرط خستگی خوابت ببره.این عکس هم یکی از اوناست که شکار کردم از شدت ذوقم خخخ

 

مراسم آلبالو چینی خونه باباجون.مگه میشه رهام خان کمک نکنن

 

رهام دختر عمه اش پرناز رو خیلی دوست داره هرجا مراسم دورهمی باشه حتما یه سری بهش میزنه

این ایده قشنگ لاو رو تو یکی از گروه های دوستی یاد گرفتم و اجراش کردم.

مراسم حموم و آب بازی

خونه خاله مینا هم که میری کاملا بهت خوش میگذره از بس خاله لوست میکنه و با اسباب بازیای پسرخاله هنوز به دنیا نیومده ات بازی میکنی

یه چایی داغ بعده حموم خیلی میچسبه

وسایل آشپزی که مجبور شدیم برات بخریم و خیلی بهش علاقه مندی.غذا میپزی و به خورد من و عروسکات میدی

عاشق بستنی هستی و اینم یکی از روزایی که فقط دوست داشتی کثیف کاری کنی و لج کرده بودی و با ولع هرچه تمام تر قصد تموم کردن بستنی رو داشتی

این گوسفند قربونی برا بابایی بود که آباباش خریده بود و رهام برای اولین بار یه ببعی رو از نزدیک دید.

پیک نیک و شهربازی های  شبانه

رهام درحال توپ بازی با باباجونش

نصف شبم اصرار و گریه برای رفتن به سرسر و اینکه بابایی هم حتما باید سرسر سوار شه.

اصلا سوار تاب نمیشی و میترسی.نمیدونم این دیگه چه جورشه.این عکسم به زور انداختم فک میکردی میخوام هلت بدم

مدل جدید فیلم نگا کردن رو پایی

مثلا قایم شدی خخخخ

محل دایمی ورزش و بازی و شیطنتای رهام... این مبل بیچاره

 



موضوع مطلب :

يکشنبه 18 مرداد 1394 :: 20:47
            

سلام گل پسر خودم.مامانی شرمندتم به خدا ایندفه واقعا تنبلی کردم تو آپ کردن وبلاگت.هی امروز فردا کردم تا دیر شد پست 25 ماهه شدنت.داری 26 ماهه میشی من هنوز مطلب ماه قبل رو میخوام بنویسم.قربونت بشم منو ببخش دیگه تکرار نمیشه انشالاه.

یه سلام دیگه برا دوستای عزیزمون که به وبلاگمون سر میزنن و همیشه با نظرات خوبشون خوشحالمون میکنن.

خوووووب از کجا شروع کنم؟؟؟ معلومه از خود رهام خان گل گلاب که این روزا بس که شلوغی میکنه اشک مامانشو درآورده.باور نمیکنید؟شلوغی واسه یه لحظه ته هاااااا.....تو این دوساله اوج اذیت کردنات و شیطنتا و نق زدنا و گریه های الکی و بهونه گیریات همین یکی دو ماه اخیر بوده.آخه نه میشه تنبیهت کرد نه میشه قهر کرد نه میشه دعوا یا داد زد سرت نه حرف آدمو گوش میکنی پس ناچار اونقد حرص آدمو درمیاری که مجبور به گریه میشم.آخه مامان این همه شیطنت و شلوغی و انرژی رو از کجا میاری؟

از اخلاق و رفتار و کارای جدیدت بذار بگم که حسابی شیرین زبون شدی.2 سالگی رو که رد کردی بلافاصله حرف زدنت بهتر شد و دیگه تقریبا همه چی رو میتونی بگی.جمله های 2 بخشی و گاها 3 بخشی رو خوب بیان میکنی.اولین جمله ای که گفتی بابا گدی (بابا اومد) بود.فعل ها رو درست استفاده میکنی و اکثر کلمه ها رو صحیح و واضح میگی یعنی نیاز به مترجم نداری دیگه.فقط به خودت عوض اینکه بگی من میگی سن (تو).خداروشکر که نگرانی و حساسیت من نسبت به کم حرفی تو زیاد طول نکشید و الان دیگه کاملاتو این مورد راه افتادی.

یه چند نمونه از شیرین زبونیاتو بگم بد نمیشه :

موقع بازی همیشه میگی مامان, بابا ,هام هاما باخ (هام هام اسمته به زبون خودت. یعنی که بهت نگا کنیم).

بابا گتدی ایش پول کارتی (بابا رفته سرکار پول دربیاره به کارتش بریزه)

حاقا گه هام هامی آپا  توپا(خاله بیاد رهامو ببره توپ بازی)

کاباح قویدی پوفی پیشدی(ظرف غذاتو میذاری و میگی که غذا میپزه)

گوشی شارژی قوتولدی ( شارژ گوشی تموم شد)

و بسیاری جمله کوتاه و تکه تکه دیگه اینجا مجال نوشتنش نیست.درهرحال خیلی خوشحالم که اینقد بلاچه و شیرین زبون شدی و منو از نگرانی حرف نزدنت درآوردی.دوسه روزی هم میشه که لالایی خوندن منو یاد گرفتی و هرکی میاد براش قشنگ لالایی میخونی.لالا ددی هاتاسان... گیزی گوله باتاسان... قیزی گولی ایچینده... بیدا هوخو آآسان .

خوب بگذریم از حرف زدنت که از بس ذوق داشتم اول ازهمه اونو نوشتم.این روزا اصلا دوست نداری خودت بازی کنی و با خودت مشغول باشی همش به من و بابایی گیر میدی و یکسره باید کنارت باشیم موقع بازی یا کلا حواسمون پیش تو باشه.نه اجازه تلویزیون نگا کردن داریم نه صحبت کردن نه گوشی دست گرفتن هیچی فقط و فقط باید توجهمون به تو باشه .روز به روز علاقه ات به آشپزی بیشتر میشه.اونقدر گیر میدی به ظرفای آشپزخونه و اجاق گاز و آشپزی کردن من که رفتیم برات ازین ست های دخترونه آشپزی گرفتیم.چنان با ذوق باهاشون بازی میکنی که نگو .ولی بازم دست از سر ظروف آشپزخونه مون برنداشتی.درواقع کارتو گسترده تر کردی خخخ.

دندونات فقط 2 تاش مونده که کامل بشن.غذاخوردنت شکر خدا بدنیست.تقریبا همه چی رو الان میخوری.

عاشق خاله مینایی باز.از اولم فقط با خاله مینات اخت شدی هرکاری بگه انجام میدی یعنی هرکااار و کلا تو کل فامیل اونو خیلی دوسش داری.

شیرکاکائو و بستی و اسمارتیز خوراکی های موردعلاقه ات هستن و هر روز حداقل یه دونه بستنی رو حتما باید برات بگیریم.

پروژه پوشک هم در حال موفقیت و پیشرفته.الان یک هفته میشه که دیگه تو شلوارت جیش نکردی و هرسری پرسیدم ازت جیش داری جواب دادی که آره یا نه .از دو روز پیشم خودت چندبار گفتی جیش و شلوارتو درآوردی و رفتی سمت دستشویی.فک کنم تا یک هفته دیگه جیش روز کلا حل بشه.میمونه شب که اونم امیدوارم زودتر حل بشه.

کتاب قصه هاتو خیلی دوس داشتی هر روز دلت میخواست برات بخونم ولی نمیدونم چرا همه رو پاره کردی .وقتیم یاد قصه میفتی همون برگه های پاره پوره رو میاری که برات بخونم... موندم تو این رفتار ضدونقیضت به خدا.

حموم و آب بازی رو هم خیلی دوس داری هرروز یا یک روز در میون حامام حامام میکنی و میری آب بازی.

یه عادت بدی پیدا کردی و اونم این که تند تند دستتو میکنی تو شلوارت.پوشکم باشه رحم نمیکنی میبری تو پوشک.هرکاری میکنیم یادت نمیره و دست از این کارت برنمیداری.خلاصه که اعصاب همه رو به هم میریزی با این کار زشتت.در تلاشم که راهی پیدا کنم از دوستان وبلاگی اگه کسی پیشنهاد یا راهکاری داشت حتما بهم بگه و کمکم کنه.

از کارهای خودت که بیایم بیرون چندتا خبر حاشیه ای بگیم...

پسرخاله ات انشالاه تا 10 روز دیگه دنیا میاد.پسر خاله مینا... و سرمون شلوغ میشه با نی نی تازه.

بدبیاریهای بابایی تمومی نداره .هنوز جای بخیه های آپاندیسش درست نشده دستشو شیشه برید و دوباره بیمارستان و عمل ومرخصی ازکارو... ادامه ماجرا.این سومین باره که بابا عمل میشه تو این چندماه اخیر برا همینم آبابات یه گوسفندو قربونی کرد بلکه بلا از بابایی دور بشه.

22 تیر تولد دخترخاله هستی بود که به علت دور بودن راهمون نشد بریم.دوباره ازینجا براش بوس میفرستم 

عکسای تازه هم هنوز تو دوربین و گوشی هست و ویرایش نکردم.حتما اونارم در اولین فرصت میذارم.

دیگه داره خوابم میبره و نای نشستن و نوشتن ندارم.برم استراحت کنم انشالاه فردا کمتر اذیتم کنی مامانی.خواهش میکنم عزیزکم . واقعا التماس میکنم که کم گیر بدی به من و بابایی.آفرین زلزله 10 ریشتریه من 

عکسارم بعدا ضمیمه میکنم .

 

 

 

 

 

 



موضوع مطلب :

دوشنبه 5 مرداد 1394 :: 2:29
            
لینک صفحه دلخواه